خرید بک لینک
حتی تصورش هم برایم سخت بود روزی بیاید که تو باشی و من باشم و کنار یکدیگر نباشیم اما دیگر پوست کلفت شده ام با این که تو هستی و من هستم و تو را پیش خود ندارم هنوز زندگی می کنم.... پ ن: هیچوقت فکر نمی کردم به خالی شدن کمدت، تختت، رخت آویزت و کلاً خالی شدن اتاق از حضورت عادت کنم ولی مثل اینکه تقریباً عادت کردم. میگم تقریباً چون مثلاً امشب از اون شباییه که دلم گرفته که نیستی . صدای بارون و حال و هوای اتاق هم این دلتنگی رو بیشتر می کنه. داشتم به این فکر می کردم، واقعاً یه سری اتفاق ها وجود دارند که دیگه امکان نداره تو زندگی آدم بیفتن. مثلاً اینکه من از سر کار یا دانشگاه بیام و تو توی اتاق خودمون خواب باشی، یا پشت کامپیوترت باشی یا داشته باشی کتاب بخونی و .... با این که هستی، با این که نزدیکی ولی من دیگه ندارمت

برچسب: یه اتاق خالی از تو, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:16

به کسی ندارم الفت ، ز جهانیان مگر تــــــو

اگرم تو هم برانی ، سر بی کسی سلامت!

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:16

خدایا به اندازه بزرگیت

دلم

معجزه میخواهد...

برچسب: معجزه,معجزه خدا,معجزه قرآن, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

از دنیا دل کندم بحث عشق و عاشقی نیست
خم شد کمر اعتمادهایم...
اینجا مـــــــن هستم !!
نیــــــــمکتی چوبی وچتــــری که بسته است ...!
دلم تنـــــــگ نیست ...
تنـــــــــها منتظر بـــــارانم ...
که قــــــطره هایش بهانه ای باشد برای نمناک بودن لحظــــــه هایم ...
و ... اثبـــــات بی گناهی چـــــــشمانم .

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

شهر بارونی

خواننده: سیامک عباسی، محمد راد

قسمتی از متن آهنگ:


تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم میشه تو بغض و درد

تو بارون مگه میشه عاشق نشد

تو بارون مگه میشه گریه نکر

مگه میشه بارون بباره ولی

دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه

چه زخم عمیقی توی کوچه هاست

که بارون یه شهرو به خون می کشه

برچسب: خیلی قشنگه,خیلی قشنگه مست و ملنگه,خيلي قشنگه, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

حالا یه امروز که بعد از مدتها من یه کم وقت یللی تللی پیدا کردم و لاک زدم و به خودم رسیدم، تمام اقوام یادشون افتاده که امشب به ما سر بزنن. از شرق و غرب و شمال و جنوب زنگ زدن که خونه اید؟ ما داریم میایم خونه تون. ما هم گفتیم تشریف بیارید درسته من به چیزی به اسم "شانس" اعتقاد ندارم ولی خب استثنائاً برای وضعیت الانم باید از این جمله استفاده کنم: " اینم از شانس بسیار عالی بنده!" حالا اینا به کنار، هرچی میگردم پد لاک پاک کنم رو نمی تونم پیدا کنم. نمیدونم چرا سرجاش نیست. همیشه که همونجا سر جای خودش بود

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

دلخورم دلخورم دلخورم همه شون چسبیدن به خونه و زندگی شون. انگار نه انگار یکی داره اینجا می پوسه. انقدر دلخورم که امشب که لعیا زنگ زد خونه ، مامان هرکاری کرد گوشی رو نگرفتم باهاش صحبت کنم. آخه الان زمین و زمان مودم و وای فای دارن. بچه هم دارن. فقط واسه بچه اینا اشعه داره که مودم همش خاموشه؟ حالا هم هی مامان میره میاد تو اتاقم میگه بچه ام رو ناراحت کردی ولی نمی بینه اینا هم منو ناراحت کردن همشون

برچسب: go blue,go vlc,go vlaanderen, نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."گفتم: " واقعا؟ "گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام.""چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. "بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هر کدام مان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.

برچسب: نویسنده: باران حکیمی تاريخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 12:15

صفحه بندی